دل دنبال موضوع بود اما چیزی پیدا نکرد.ناگهان نگاه دل به دفتر نقاشی خواهر کوچکترم افتاد!!! خواهرم به خاطر ناراحتی که از دوستش داشت خورشید نقاشی اش را سیاه کرده بود دل سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت .گفتم: دل تو چرا به جای خورشید ناراحتی؟ دل گفت: نگران خودمم ! آدم ها که نورانی بودن خورشید را می بینندخورشید را سیاه می کنند ما دل ها را که نمی بینند چه رنگی می کنند؟ خجل شدم و سکوت کردم دل ادامه داد :کاش می شد آدم ها دل هاشونو به جای مدادشمعی سیاه با مداد شمعی های رنگی رنگ می کردند؟ خواستم چیزی بگویم اما دل حرفم را قطع کرد... دل: من از سیاهی می ترسم.از تاریکی می ترسم.از تنهایی می ترسم! لبخندی البته با کمک اشک هایم زدم و قول دادم که من هم سیاهی و مدادشمعی سیاه را دوست نداشته باشم و قطره اشکی به حرفم پایان داد.پس رفتم آشتی را به خواهرم و رنگ نارنجی را به خورشید توی دفتر نقاشی دادم مثل همیشه!البته باید اعتراف کنم از دفعه های پیش بهتر بود. لبخند زنان به سمت آینه می رود خودش را در چشمان توی آینه اش می بیند.ناگاه اشک تصویرش را در چشم های آیینه ای اش به هم می زند و جاری می شود. خودش چند بار نات شده. چند بار طعم برنده شدن رو تو زندگی شطرنجی چشیده؟! سرش را بر می گرداند .مهره ی شاه روی صفحه ی شطرنج افتاده..پرده شوق رفتن با باد رو دارد..... در نهایت مهره ی شاه و صفحه ی شطرنج به هم خورده.پنجره ی باز و...و تنهایی در لباس- ش. او هم مثل بقیه رفت.... کیش و مات! و هنگامي كه بالاي صفحه بسم الله مي نويسيم بي انكه به پايان فكركنيم و هنگامي كه قطار با سرعت مي رود بي آنكه به توقف فكر كند و هنگامي كه عمر مي گذرد بي آنكه متوجه زمان شود و هنگامي كه از كنار دست پر از گل رد مي شويم بي آنكه به جيب او فكر كنيم و هنگامي كه سكوت را مي شكنيم بي آنكه به ادامه فكر كرده باشيم و هنگامي كه.......شايد....... و هنگامي كه سو شاخه شاخه رشد مي كند شايد كه روزي سايباني شود و هنگامي كه ابر جاي خورشيد را مي گيرد شايد كه بهانه اي باشد براي گريستن و هنگامي كه نويسنده اي دست به قلم مي گيرد شايد كه جوهر در قالب كلمه معنا بگيرد و هنگامي كه با تمام عشق متن وبلاگم را مي نويسم شايد كه همدردي با دلي كرده باشم خسته ام خسته از اين پاييز! خسته است از برگ ها، پاييز فقط بهانه است.... خسته ام خسته از اين تنهايي! خسته است از آواي همدلي، شعر فقط بهانه است.... خسته ام خسته ازاشك ! خسته است ازخنديدن،گريستن فقط بهانه است..... خسته ام خسته از بي قراري! خسته است از سخن گفتن، سكوت فقط بهانه است...... خسته ام خسته از اين خداحافظي! خسته است از سلام ،خداحافظي فقط بهانه است.... خسته ام خسته از خوابي بي پايان! خسته است از بيداري،رويا فقط بهانه است.... خسته ام خسته از اين پايان! خسته است از شروع،نوشتن فقط بهانه است.... یادش بخیر چه آدم برفی هایی که با دستان یخ کرده ی کوچکمان که در دستکش بافتنی که مادر بزرگ برایمان بافته بود درست می کردیم یادش آن کرسی هایی که امروز دیگر جای خود را به بخاری ها دادند بخیر!چه شب هایی که زیرشان می رفتیم و با گرمای نفسش می خوابیدیم یادش بخیر چه نقاشی هایی روی شیشه های بخار کرده ی ماشین می کشیدیم یادش بخیر آن روزهایی که زمستان با گرمی نفس ما زنده بود..... یاد باد آن زمستان ها یاد باد يا دم مي ايد در زمان كودكي دنبال قاصدك ها مي كرديم آن ها را مي گرفتيم چشمانمان را مي بستيم يكي يكي ارزو هايمانرا زير لب زمزمه مي كرديم و..... و قاصدك با كوله باري از آرزو از دستان كوچكمان رها مي شد و كم كم از چشمان پر از انتظارمان دور و دور تر ميشد هميشه طوري قاصدك را فوت مي كرديم تا به آسمان ها برود ....به آسمان برود و آرزو هاي كودكانيمان را به خدا برساند..... اما حالا ..... ديگر از قاصدك خبري نيست قاصد آرزو هاي كودكانه د گر سراغمان نمي آيد.... انقدر كوله بارش را سنگين مي كنيم كه نمي تواند به آسمان برود....به خدا برسد..... اگر هم او را ببينيم از كنارش مي گذريم ،انگار نه انگار كه يه دوراني ساعت ها به اميد ديدارش انتظار مي كشيديم و به هزار اميد آن را روانه ي آسمان مي كرديم.....و باز به اميدش مي نشستيم و در اين مدت آرزوهايمان را با انگشتان كوچكمان مي شمرديم نكند آرزويي جا بيفتد.... اما حالا...... خوش به حال همان انتظار ها خوش به حال همان شمردن ها خوش به حال همان اميد ها در اين دنياي امروزي اميد قاصدكي چند؟! یک دقیقه ای بود که به چشم های خیسش خیر شده بودم چهره اش برایم آشناست... با دقتی بیشتر اشک های جمع شده در چمش را زیر نظر می گیرم.... دستم را به طرف صورتش می برم تا اشک هایش را پاک کنم که یکدفعه........ احساس قریبی می کنم ........ آنقدر ها هم برایم آشنا نیست.... اصلا شاید....... نه! او را نمی شناسم..... امان از قصه ی غریبی و غریب نوازی........ حال من هم به ابر ها می پیوندم...... بی وقفه می گریم...بی آنکه متوجه سردی هوابشوم سردی دل ها خیلی وقت است که گرمای وجودمان را از بین برده... چشم هایم را می بندم و سرم را به سمت آسمان بلند می کنم و..... حالا من هم در اشک های آسمانی شریکم....... قلم ديگر..........ورق سفيد است شاعر ديگر.......ديواني ديگر دركار نيست لبخند ديگر.........صورت خيس است قلب ديگر...........نفس حبس است ساعت ديگر..........صداي تيك تيك نمي آيد زمان ديگر...............هنوز امروز تمام نشده خدا ديگر......باران نمي آيد ابر ديگر نمي گريد به حال ما *** همه از من گريزانند تو هم بگزر زين تنها بیایید برای یک بار هم که شده با سکوت با یک دیگر صحبت کنیم چراکه....... خونی که با دلیل چکید.............. خمباره ای که با دلیل رها شد..... سر بندی که با دلیل بسته شد.... چفیه ای که با دلیل انداخته شد... بلاکی که با دلیل نوشته شد...... بسیجی که با دلیل اعزام شد....... و بسم الله ی که با دلیل گفته شد....... ******************************* به چه قیمتی نماز شبی خونده شد؟؟؟ به چه قیمتی بوتین ها بوشیده شد؟؟؟ به چه قیمتی خداحافظی گفته شد؟؟؟ به چه قیمتی آب بشت سری ریخته شد؟؟؟ به چه قیمتی تیری وداع را آغاز کرد؟؟؟ و به چه قیمتی اشک مادری ریخته شد؟؟؟ ********************************* - به قیمت برچم سه رنگ ـ به قیمت خاک این سرزمین ـ به قیمت آرامش ـ به قیمت خریدن جون رفقا - به قیمت................. خلاصه بگم به قیمت ما یاد نام و غیرت رفقا گرامی باد ![]()





| Design By : Pichak |



